انیساانیسا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 1 روز سن داره

مثل عشق

تاتی تاتی

انیسا جونی...گل مامایی و بابایی دیگه کم کم داره تاتی تاتی میکنه و راه میافته.      تا هفته ی پیش فقط میتونست وایسه و تا دوتا قدم بیاد جلو اما توی این دو سه روز قشنگ تا 5/6 قدم بر میداره. البته خونه ی باباجونیش که میریم بیشتر میخواد راه بره و چون بابا جونی و مامان جونی هم بیشتر حوصله دارن تاتی تاتی بیشتر راه میره. بابا جونی و مامان جونی با دیدن همین چند قدم راه رفتنش خیلی ذوق میکنن و همش قربون صدقش میرن! گاهی فکر میکنم از من و بابا سعید هم بیشتر انیسا خودش هم وقتی میبینه میتونه راه بره ذوق میکنه و میخنده و شادی میکنه. الهی همیشه دخمل کوچولوی ما شاد باشه.امین. ...
23 دی 1390

آش پشت پا

امروز صبح بابا جون آمد دنبالمون وماروبرد خونشون تا برای دایی رضا و دایی محمدکه رفتندکربلا آش پشت پا بپزیم. شروع به  محیا کردن پختوپز شدیم . همه دست به کار بودند وآنیسا جونی حسابی شیطونی کرد به طوری که شب وقتی که رسیدیم خونه زودی خوابید. اخیش .... چه خوبه که انیسا زود بخوابه..... انیسا توی قابلمه ...
23 دی 1390

نگهداری دارو در منزل و پیشگیری از مسمومیت دارویی کودکان

*برای کابینت ها وقفسه هایی که مواد سمی و خطرناک در آن قرار دارداز قفل ایمنی کودک استفاده کنید . *اگر هنگام مصرف دارو برای پاسخدهی به تلفن یا باز کردن درب منزل می روید قوطی دارو را با خود برده یا دارو را دور از دسترس بچه ها قراردهید چرا که کودکان معمولا خیلی سریع در غیاب دیگران کنجکاوی خواهند کرد .  * پیش روی فرزندان خود دارو مصرف نکنید ممکن است آنها نیز این عمل شما را تقلید کنند. *به بچه ها نگویید که قرص ها و شربت ها خوشمزه هستند یا طعم شکلات می دهند . *اگر به کودک خود دارو می دهید به او تفهیم کنید که این دارو است و از کلماتی مثل آبنبات .شکلات و یا خوراکی استفاوه نکنید.  *از قرار دادن هرگونه شکل دارویی جهت سرگرمی و بازی ک...
23 دی 1390

خدا

خدا در دستی است که به یاری می گیری ...  در قلبی که شاد می کنی ... در لبخندی که به لب می نشانی ... خدا با من است، خدا با توست ...  خدایمان را آشکار کنیم ... !
18 دی 1390

کلاه بافتنی

عزیز دلم مامان یه کلاه بافتنی برات بافت در سطح تیم ملی برای بافتن این کلاه از مامان جون و دوستان(خاله سمانه)پرسیدم که باید چند تا سر بندازم و هر کدوم به طریقی ما رو راهنمایی کردن اما بالآخره جمعه اون هفته سر انداختیم و تا 5 شنبه (یک هفته ای) تموم کردیم . و جای خوشحالیش اینه که اندازه سر انیسا جونیم شد! رنگ کلاف رو آبی انتخاب کردم چون رنگ پانچوی آنیسا ابیه و این کلاه باهاش ست میشه. فعلا هنوز سر نکرده چون این یکی دو روز بعلت سرماخوردگی بیرون نرفتیم.     ...
18 دی 1390

سرماخوردگی

انیسای ناز مامایی سرماخورده. الهی فدات بشم گلم که دیگه بازی نمیکنی دیگه نمیخندی دیگه شیطونی نمیکنی و هی نمیری توی اشپزخونه وسایل کشو رو بریزی بیرون مامایی فدات بشه که حال نداری و سرفه میکنی و تب داری و نمیتونی بخوابی خدایا نی نی دخملی من و سعیدرو زودی خوب کن.امین ...
16 دی 1390

نماز خوندن!

وقتی من یا بابا سعید داریم نماز میخونیم انیسا هم میاد جلوی ما و همه ی سجاده رو به هم میریزه. اولا فقط سجاده رو به هم میریخت و تسبیح رو بر میداشت و بازی میکرد اما جدیدا میاد و دو لا میشه روی سجاده و سرشو میزاره کنار مهر. قربونت بشم مامایی که اینقدر زود یاد گرفتی نماز بخونی. وقتی اینکارو میکنه هزار بار قربونش میشم.  دختر خوب مامایی و بابایی ...
16 دی 1390

گریه و بیقراری

دوشنبه از نزدیک ظهر رفتیم خونه مامان جون و با هم رفتیم حمام و عصری با مامان جون و زن دایی رفتیم روزه.(بگذریم از اینکه من راننده بودم و نزدیک بود تصادف کنیم) یه لباس خوشگل مخملی با دامن پفی بهت پوشوندم با یه جفت بوت رنگ لباست .خیلی خوشگل شده بودی . قربون صورت ماهت. توی روزه خیلی شیطونی کردی و همه همش داشتن بهت نگاه میکردن. بعد از روزه رفتیم پیش اقای دکترت و اقای دکتر گفتن که وزنت خوبه و برات یه دستور غذایی  دادن(از یکسالگی باید َشروع کنم) و البته گفتن سه هفته دیگه باز بریم پیششون! خدا کنه ایندفعه دیگه قرصتو قطع کنه(خدا کنه تا سه هفته دیگه دل دردت خوب شده باشه) شب که امدیم خونه بعد از کمی بازی رفتیم که بخوابیم.خیلی بد خواب...
8 دی 1390

کارهای جدید

تازگی یاد گرفته ناز کنه.دست میکشه به موها(البته بیشتر شیبه مو کندنه تا ناز کردن)و میگه نااااا....ناااا(یعنی نازی نازی) امروز باباجونی یادش داد مو شونه کنه و برس رو داده بود دست انیسا و انیسا هم که مثلا موهای باباجونیش رو شونه میکرد میزد توی سرش!!! امشب چند قدم(حدود 6 قدم )بدون کمک کسی برداشت.از وسط حال تا کنار حال.من و سعید خیلی ذوق کردیم.   قربونت بشم مامایی که داری کم کم راه میافتی ...
2 دی 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مثل عشق می باشد