سومین جمعه سال91
از 5شنبه شب مامایی برنامه ریزی کردم تا از صبح بریم پارک و به مامان جون هم زنگ زدم و گفتم که ما میخواهیم بریم پارک و اگه دوست دارن اونا هم بیان و گفتم که صبح 9 به ما زنگ بزنن و مارو بیدار کنن تا خواب نمونیم. اما شب مگه انیسا گذاشت بخوابیم! تا حدود ساعت 3 بیدار بود و نمیخوابید و با وجودی که لامپها خاموش بود شیطونی میکرد مامان جون ساعت 9 زنگ زد و من خواب آلود براش گفتم که دیشب آنیسا خانم نذاشته بخوابیم! بالاخره با همه ی این اوصاف رفتیم پارک و آنیسا انقدر شیطونی کردکه ما رو پشیمون کرد و بعد از اینکه ناهار خوردیم برگشتیم خونه. عصری رفتیم دیدن خاله الینا که از مکه امده بود و اونجا هم حس...









