انیساانیسا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

مثل عشق

انتخاب کفش

امروز که اماده شده بودیم بریم خونه مامان جون بعد از پوشوندن لباسهای نی نی دخملی کفشهاشو هم پاش کردم.ولی خانم خانما این کفشها رو نمیخواستن! بعد از کلی غر زدن و اوردن یکی دیگه از کفشهاش که یکمی بهش بزرگه میخواست اونا رو بپوشه و من هر چی تلاش کردم راضی نشد که نشد حتی راضی نشد کفش سوت سوتیهاشو بپوشه! اول این کفشها پاش بود و بعد اینا رو میخواست بپوشه و من میخواستم اینا رو نپوشه چون بهش بزرگه و سعی کردم سوت سوتیشو پاش کنم چون اونا رو دوست داره  اما نشد و آنیسا خانم همونی رو که میخواست پوشید ...
28 بهمن 1390

عملکرد نیمکره های مغز و چگونگی پرورش سمت راست مغز

هر نيم كره مغز داراي صفات مشخصي است  : نيمكره چپ : ضمير خودآگاه   حافظه كوتاه مدت   دريافت آرام   جزئي نگري   خطي و پيوسته و با دليل   حواس پنجگانه   آموزش از طريق تكرار   استفاده از كلمات ليستها و شماره ها   بررسي يك داده در يك زمان   عملي (تحت فشار و استرس خوب عمل مي كند) نيمكره راست:   ضمير ناخودآگاه   حافظه بلند مدت   دريافت سريع   كلي نگري   خلاقيت و خيال   حس ششم   جذب اطلاعات مثل يك اسفنج   استفاده از آهنگ صدا شكل و حافظه تصويري   بررسي همه اطلاعات به صورت همزمان   احساسي ( وقتي خوب كار مي...
26 بهمن 1390

تولد

                                        بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک  تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا  وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما  تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز  از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن همين شع...
25 بهمن 1390

شیرین زبونی

امشب مامانم امد اینجا و من رفتم براش چای اوردم و گذاشتم روی میز . انیسا همش میخواست سمت فنجونها بره و بر داره و من و مامان بهش میگفتیم دست نزن. اخر سر با حرص در حالی که انگشت اشارشو تکون میداد برای اولین بار گفت:دت ندن(دست نزن) از اینکه این دو کلمه رو با هم به این شیرینی گفت خیلی خوشحال شدم و بغلش کردم و تا میشد بوسیدمش. بابا سعید هم که امد براش تعریف کردم و اون هم انیسا رو بغل کرد و بوسید. قربون شیرین زبونیات بشمممممممممممم. ...
24 بهمن 1390

چند روز تعطیلی

توی این چند روز تعطیلی ما همش در حال رفتن به عروسی بودیم و بسیار خسته شدیم به طوری که امروز که مولودی دعوت داشتیم دیگه نرفتیم(از خستگی چند روز قبل) جمعه شب عروسی پسر عموی من بود و شنبه عروسی پسر عمه.و آنیسا خیلی خیلی شیطونی کرد. شب اول همش دنبالش دویدم کل تالار رو چند بار زیر پا گذاشت و وقتی میخواستم بگیرمش در میرفت از دستم! یه بار هم پرید وسط سن جایی که عروس تنهایی داشت میرقصید و فیلم بردار داشت ازش فیلم میگرفت که آرشیدا(نوه ی عموم رو فرستادم رفت آوردش) در این لحظه مامان عروس داشت از حرص منفجر میشد وقت شام هم که خوابش برد و توی بغلم بود و ما نفهمیدیم چی خوردیم .  اخر شب هم تا ساعت 1.30 بیدار بود و نمیخوابید شب دوم هم به همی...
24 بهمن 1390

سلامتی دوباره

آنیسا جون ما دوباره حالش خوب شد. الهی شکر خدای مهربون. از شنبه صبح تبش قطع شد ولی کمی بی حال بود و هنوز از بغل من پایین نمیامد و همش بیقراری میکرد . امروز صبح هم همینطور بود و خیلی کم غذا میخورد ولی از عصر خیلی خیلی بهتر شد. الان هم خوابید(بر عکس دیشب که تا 1.30 اذیت کرد و نخوابید. خدایا دختر کوچولوی من همیشه سلامت باشه.امین. انیسا بعد از تب در حال دالی بازی  قربون صورت ماهت ...
18 بهمن 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مثل عشق می باشد